یک لطیفه

توسط ۰۵ شهریور ۱۳۹۹ کتاب

لطیفه‌ای قدیمی وجود دارد درباره‌ مردی که رویای بردن جایزه‌ای بزرگ در بخت‌آزمایی را در سر می‌پروراند. این مرد سرگرم این خیال‌پردازی است که اگر جایزه چند میلیون دلاری نصیبش شود چه زندگی پر سعادتی خواهد داشت. این مرد با خودش فکر می‌کند «آه، همه مشکلاتم رفع خواهد شد. در عمارتی بزرگ سکونت خواهم کرد و دیگر لازم نخواهد بود که نگران قسط ماشینم باشم و می توانم لباس نو بخرم». در طول هفته خیالبافی های مرد عمق بیشتری پیدا می کند. «اگر لباس نو بخرم، ظاهرم بهتر خواهد شد و می‌توانم با زنی که دوستش دارم قرار بگذارم. آخر هفته ها با هواپیما به پاریس خواهیم رفت و از غذاهای جانانه در رستوران های سه ستاره لذت خواهیم برد» یک ماه میگذرد، دو ماه میگذرد و او هنوز چیزی برنده نشده است. مرد در انتظار می‌ماند و به خیال پردازی ادامه می دهد، یک سال می گذرد و بخت هنوز به او رو نیاورده است بالاخره وقتی مرد به مرز ناامیدی رسیده، به درگاه خدا دعا می‌کند:«خدایا خواهش می کنم اجازه بده در بخت‌آزمایی برنده شوم، با من چه مشکلی داری؟ مگر من در حق تو چه بدی کرده‌ام؟».

در حیرت و شگفتی مرد، ابرهای آسمان کنار می‌روند و صدای چنگ‌های ملکوتی به گوش می رسد نوری درخشان ظاهر می‌شود و خدا با صدای پرطنین و مستأصل می‌گوید:

«تو اصلاً بلیط خریدی؟»

مثبت فکر نکنید | گابریله اوتینگن | ترجمه حسین رحمانی

۱۳:۲۹

کامنتی ثبت کنید